تبليغاتX
Oneline users :

http://asadream.us <
تعداد بازديدكنندگان : قالب و كدهاي جاوا TEXTAREA> The Power Of Love



The Power Of Love  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 یاد تو ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال  در سرم سودای جانِ بی زبان

 پرسه ایی آغاز کردیم در خیال ، دل به یاد آورد ایام سرد

از جدایی یک دوسالی میگذشت . یک دوسال از عمر رفت و برنگشت.

 دل به یاد آورد اول بار را ، خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ،  آن اسرار را ،آن دو چشمِ مستِ آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او ،  هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ،  ناتوان بود و توان شد با من او

 دامنش شد خوابگاهِ خستگی ، اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر

مستِ او بودم زدنیا بی خبر ،  دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد ، گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش : در عشق پابرجاست دل ،  گر گشایی چشمِ دل ،  زیباست دل ،

 گر تو ذورق بان شوی ، دریاست دل ،  بی تو شامِ بی فرداست دل!

دل زعشقِ روی تو حیران شده ، در پیِ عشقِ تو سرگردان شده

 گفت : در عشقت وفادارم بدان ، من تو را بس دوست میدارم ، بدان

 شوقِ وصلت را به سر دارم ، بدان ، چون تویی محمور حمارم  بدان

با تو شادی میشود غمهای من، با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش : عشقت  به دل افزون شده ، دل ز جادویِ  ُرخت افسون شده ، جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بُگذاشت لب یعنی خموش ، بر لبم بُگذاشت لب یعنی خموش 

طعمِ بوسه از سرم بُرد عقل و هوش در سرم جز عشقِ او سودا نبود ، بهرِ کَس جز او در این دل جا نبود ، دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشقِ من هیچ گل ، زیبا نبود

خوبیِ او شهره ی آفاق بود. در نجابت، در نکوهی طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقتِ خوشبختی ما را نداشت ، پیشِ پای عشقِ ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگِ ما پروا نداشت

 آخرِ این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنونِ عاشق کم نبود

برسرِ پیمان خود محکم نبود ، سهمِ من از عشق جز ماتم نبود

با منِ دیوانه پیمان ساده بست . ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پُشـتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست ،  رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است ، خصم جان و تشنه ی خونِ من است ؟

بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گِــدا مَشمولِ آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ، عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ،

 با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم ، باد نوش غصه ی او من شدم . مستُ و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم ، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را ، سوخت بی پروا ، پر پروانه را !

عشقِ من ، عشقِ من ، از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت ، فردا را نگر

آخر این یکبار  از من بشنو پند ، بر من و بر روزگارم دل مبند .

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود . عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هرکس است ، باش با او ، یاد تو ما را بس است



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 5:39 PM  توسط Nazanin

 سرآمد عاشقی...

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید  و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی ، حس کنی که هنوز هم دوسش داری....

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شد....

چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ، اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه ،دونه های اشک گونه هات و خیس کنه ،اما مجبوری بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری...

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو ی باغ دیگری ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی : گل من ، باغچه نو مبارک.....

 

 

ورد زبون همه اینه که صدای من نفرتیه «اما واسه عزیز دل سرآمد عاشقیه..

میخوام بگم دوست دارم ،اما میگم برو بی خیال ،میخوام بگم برو بمیـر بیخیال این عشق محال

هر چی گله برای تو  هدیه کنم  ای نازنین ، میشم  مثه یه مرغکی تو دست تو بازم اسیر

میون ما هر چی بوده تموم شده ای نازنین ، میخوام  بگم  برو بمیر از دست تو  شدم اسیر 

 برو برو که مثه تو زیاده توی دنیا واسم برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم...

 

 دوباره نمی خوام چشای خیسم و کسی ببینه ،

 یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای  گریه هام نمیشینه .

بازهم  دلم گرفت و گریه کردم ، بازم به گریه هام میخندن .

بازهم  صدای گریمو شنیدن ،  همه به گریه هام میخندن .

دوباره یه گـوشـــه میشینم و واسه دلم میخونم ، هنوز تو حسرت یه همزبـونم ولی نمیشه و اینو میدونم

دوباره نمی خوام چشای خیسم و کسی ببینــه یه عمره حال و روز من همینــه کسی به پای  گریه هام نمیشینه .

بازم دوباره دلم گرفته ، دوباره شعرام بوی غم گرفته.

کسی نفهمید غمم چی بوده ، دلیل یک عمر ماتمم چی بوده...

 

 

یه شب از همین شبا که غم میاد سراغت ،

 یه شب از همون شبا که هیشکی نیست به یادت ،

توی خلوت یه خواب تو رو  دیدم دوباره ، شب غمگینه سیاهم شد پر از ستاره ...

تو تماشای نگات تو خندههات میدیدم ، که دیگه قفل دلت شکسته شد شنیدم ...

گفتی تو هجوم سایه ها کنارم میمونی ، قایق عشقمونو تا ته دنیا میرونی ...

لونه ی خوابم خراب شد ، مرغ عشقم پر کشید ، دیگه هیچکس منو  حتی توی خوابشم ندید ...

 



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:40 PM  توسط Nazanin

 چشمای ناز تو ...

می خواستم دست نوشته ایی برایت بنویسم .اما افسوس

که واژه ها  یاریم نکردند...

به آسمان نگاه کن ...! 

 امشب آسمان نیز مانند من دلش گرفته است ...

اما قطرات بارانش را از من دریغ میکند ...

پشت این پنجره بسته سهم من از آسمان فقط نگریستن است ...

وقتی میخواهم از تو بنویسم ، کویری سوزانم در اشتیاق باران . 

وقتی میخواهم از تو بنویسم ، واژه هایم تاب وتوان ردیف

 شدن را ندارند ...

وقتی میخواهم از تو بنویسم به سپیده دم میرسم ، به عشق ... 

قلبت را به من ببخش تا همیشه عاشق باشم...

پاسی از شب گذشته اما چشمانم هنوز با خواب بیگانه اند...

 درست در واپسین لحظه های مقاومت پلکهایم تصویر

چشمان زیبایت وجودم را در بر میگیرد ...

 

 یار سفر کرده من،من رو ببر از این دیار،دلتنگم از دوری تو،بی تو

منم یه بی قرار

واسه دل خسته من مرهم یاد تو بسه،تو این روزای شب زده

چشمات واسم فقط بسه...

همسفر قدیم من پاشو میزاره توی راه . کویر و خلوت و سکوت ،

من و تو و ماه و نگاه.

تابلوی نقاشی ماه پر میشه از رنگ نگات ، میشینه توی آسمون

نقش قشنگ خنده هات

اول قصه منه آخر این شبای تار، عشق فقط رفیقمه اول کار آخر کار ...

 

 

سر از کار چشمات کسی در نیاورد. که هرکی تو رو خواست

 یه روزی بدآورد

برای دل من ، واسه جسم خستم ، منی که غرور رو

تو چشمات شکستم .

واسه من که بعد از کاره زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه ...

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 5:12 PM  توسط Nazanin

 Love`s SWS....

SMSهای عاشقانه به همراه متن انگلیسی

تا دیر نشده بدو بخون

از اینا جایی گیرت نمیاد

ادامه مطلب رو ببینید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:27 PM  توسط Nazanin

 گفتگو با خدا....

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی: 

   خدا گفت :پس میخواهی  با من گفتگو کنی؟     

گفتم اگر وقت داشته باشید"

 

خدا لبخند زد و گفت:

 

"زمان من ابدی است

چه سوالی از من دز ذهنت داری؟

 

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

 

خدا پاسخ داد:

اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند ،عجله دارند که زودتر بزرگ شوند.

و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند.

اینکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول میکنند.و بعد پولشان را خرج بدست آوردن سلامتیشان میکنند.

اینکه با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموششان میشود

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در زمان حال."

اینکه چنان زندگی میکنند ،که گویی هرگز نخواهند مرد،و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

  

"خداوند مدتی دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم ،بعد من پرسیدم:

به عنوان خالق انسانها ،میخواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟"

 

 

خداوند با لبخند پاسخ داد:

"یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد،اما میتوان محبوب دیگران شد.

"یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند."

  

 

I dreamed I had an  interview  with god"

so you would like  to interview me?"

God asked.

If you have the time""

I said.

God smiled

My time is eternity

What question do you have in mind  For me?

What surprises  you most about humanKind?

God answered…

"That they get bored with childhood,they rush to grow up.

And then long to be children againe"

That they lose their heath  to make mony.

And then  lose their  mony  to restore their health/"

"that by tinking anxiously about the future"

They forget the present ,such that they live in neither  the present  nor the future."

That they live as if  they will never die,and die as though they hade never live."

Gods hand took mine and we were silent for awhile…

And then I asked:

"as a parent ,what are some of lifes lessons you want  your children to learn?"

God  replied with a smile

" to learn they cannot Make anyone love them,All they can do is let themselves be loved."

"To learn that is not  good  to compare themselves to others."

To learn to forgive by practicing for" "

 

"با بخشیدن ،بخشش یاد بگیرند."

 

"یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانند زخمی عمیق در دل کسانی ایجاد کنند که دوستشان دارند،

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد."

 

" یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،  بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد."

"یاد بگیرند که کسانی هستند که عمیقا آنها را دوست دارند،اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند."

"یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند ولی آنرا متفاوت ببینند."

"یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران را ببخشند ،بلکه خودشان را هم باید ببخشند."

 

"خاضعانه گفتم :از اینکه وقتتان را به من دادید متشکرم.آیا چیز دیگری هست که شما دوست دارید آیا چیز دیگری هست که شما دوست دارید مخلوقاتتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

"فقط بدانند که من اینجایم."

"همیشه"

  

"To learn to forgive by practicing for

Giveness."

"To learn that it only  takes a few seconds to open profound wounds in those they love,and it can take many years to heal them."

" to learn that a rich person is not one who has the most,but  is one who needs the least."

 

"to learn that there are people who love them dearly,but simply dont yet know how to express or show their fillings."

"to learn that two people can look at the same thing and see it differently."

" to learn that it is not enough that they forgive one another, but they most also forgive themselves."

Thanke you for your time I said humbly.is there any thing else youd like your children to know?

God smiled and said:

Just know that I am here."

Always"


 



+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:9 AM  توسط Nazanin

 عیدت مبارک

عیدت مبارک نازنین دوست دارم فقط همین بعداز تو دیگه این دلم مونده همیشــــــــــــــــــه رو زمین

عیدت مبارک مهربون جات خیلی اینجا خالیه تو نیستی اما عطر تو همیشه این حـــوالیــــــــــــــه

عیدت مبارک سلا نو باشه مبارک چشات تو عکس تو بوسه من میشینه اینبــــــــــــــــار تو نگــــــــــــــــات.

بدون عزیزم که دلم عشقتو فریا د میزنه امشب میخواد به یاد تو اشکاشو هاشــــــــــــــــور بزنـــــه

عیدت مبارک نازنین تنها تو، تو قلب منی تو این هجوم بیتپش مرهم زخمای تنــــــــــی

عیدت مبارک سال نو  باشه پر از عشق واسه تو الهی هرجا که باشی خدا باشــــــــــه پنــــــــــاه تــــــــــــو

همیشگی ترین من الهی صدساله بشی عیدت مبارک عزیزم هرجای دنیا که بـــــاشــــــی

همیشگی ترین من الهی صد ساله بشی عیدت مبارک عزیزم هرجای  دنیا که باشی

هرجای دنیــــــــــــــــــــــــــا......

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4:37 PM  توسط Nazanin

 هجرت ترانه...

از این شبهای تکراری ببر منرو به بیداری رفیق فصل دلتنگی تو از دردم خبر داری

همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی

پرواز من به سوی تو هجرت این ترانه نیست   دوستت دارم دوستت دارم حرف دل بهانه نیست

به دیدارم بیا ای یار مرا لبریز خواستن کن اگر میل به سفر داری تو با من عظم رفتن کن

منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه پرم کن پر ز آن عشقی که عاشق شدنی باشه

نگاهم را تو فهمیدی سکوتم را تو میشنیدی  ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی

تو از حال منه عاشق پریشانی و ترسیدی ولی این را بدان هرگز تو عشقم را نهمیدی

تو عشقم را نفهمیدی

 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 4:28 PM  توسط Nazanin

 خداحافظ....

امشب گفتم بیایی.می خوام تورو ببینم.برای آخرین بار کنار تو بشینم.

دلم میخواد که امشب بگیرمت در آغوش،فردای بی تو بودن امشب بشه فراموش

بهت بگم که عشقت تو قلب من میمونه.یه دختر دلشکسته برای تو میخونه.

بزار نگات کنم باز این آخرین دیداره خداحافظ عزیزم جز این نمونده چاره...

امشب شب منو توست شبی که بی نظیره دلم میخواد که خورشید پشت کوهها بمیره

ای کاش تو سینه من این آخرین نفس بود   برای با تو بودن عطر تن تو بس بود.

از پنجره نگاه کن خورشید شبو سوزونده  برای با تو بودن وقتی به امید نمونده.

گریه نکن عزیزم گریتو دوست ندارم  بزار که با عطر و بوت تورو به یاد بیارم

بزار نگات کنم باز این آخرین دیداره خداحافظ عزیزم جز این نمونده چاره...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:54 PM  توسط Nazanin

 اس ام اس های داغ تنوری

اس ام اس های داغ تنوری مخصوص عید نوروز.

اگه می خوای اولین کسی باشی که سال نوروبه کسی که دوسش داری تبریک بگی بدو تا دیر نشده...

نظر یادت نره

....واسه خوندن اس ام اس به ادامه مطلب برید...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:55 AM  توسط Nazanin

 عکس

عکسهای جدید و قشنگ از هنرمندان

.اگه نبینی از دستت پریده.خیلی قشنگن.حتما ببینید.

(فرزاد فرزین ـ مهدی مقدم ـ حمید عسگری ـ سیامک خواهانی ـ میریام فارس و...)

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 3:41 PM  توسط Nazanin

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :


<